مثل افلاطونی در سیر حکمت در اروپا

مثل افلاطونی | فلسفه برگر

اساس حکمت افلاطون بر اینست که محسوسات ظواهرند نه حقایق و عوارضند و گذرنده نه اصیل و باقی؛

و علم بر آنها تعلق نمی‌گیرد بلکه محل حدس و گمانند؛

و آنچه علم بر آن تعلق می‌گیرد عالم معقولات است؛

به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان و نبات و جماد و چه معنوی مانند درشتی و خردی و شجاعت و عدالت و غیرها اصل و حقیقتی دارد که سرمشق و نمونه‌ی کامل اوست و به حواس درک نمی‌شود و تنها عقل آن را در می‌یابد؛

و آن را در زبان یونانی بلفظی ادا کرده که معنی آن صورت است و حکمای ما مثال خوانده‌اند.

مثلاً می‌گوید مثال انسان یا انسان فی نفسه و مثال بزرگی و مثال برابری و مثال دوئی یا مثال یگانگی و مثال شجاعت و مثال عدالت و مثال زیبائی یعنی آنچه به خودی خود و به ذات خویش و مستقلاً و مطلقاً و به درجه‌ی کمال و به طور کلی انسانیت است یا بزرگی است یا برابری یا یگانگی یا دوئی یا شجاعت یا عدالت یا زیبایی است؛

پس افلاطون معتقدست بر اینکه هر چیز صورت یا مثالش حقیقت دارد و آن یکی است و مطلق و لا یتغیّر و فارغ از زمان و مکان و ابدی و کلی؛

و افرادی که به حس و گمان ما در می‌آیند نسبی و متکثر و متغیّر و مقیّد به زمان و مکان و فانی‌‌اند؛

و فقط پرتوئی از مثل(جمع مثال) خود می‌باشند و نسبت‌شان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه؛

و وجودشان به واسطه‌ی بهره ای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند و هر چه بهره‌ی آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیکترند؛

و این رأی را به تمثیلی بیان کرده که معروف است و آن اینست که دنیا را تشبیه به مغاره‌ای نموده که تنها یک منفذ دارد و کسانی در آن مغاره از آغاز عمر اسیر و در زنجیرند؛

و روی آنها به سوری بشن مغاره است و پشت سرشان آتشی افروخته است که به بشن پرتو انداخته و میان آنها و آتش دیواری است؛

و کسانی پشت دیوار گذر می‌کنند و چیزهایی با خود دارند که بالای دیوار برآمده و سایه‌ی آنها بر بشن مغاره که اسیران رو بسوی آن دارند می‌افتد.

اسیران سایه‌ها را می‌بینند و گمان حقیقت می‌کنند و حال آنکه حقیقت چیز دیگری است و آن را نمی‌توانند دریابند مگر آنکه از زنجیر رهایی یافته از مغاره در آیند.

پس آن اسیران مانند مردم دنیا هستند و سایه‌هایی که به سبب روشنایی آتش می‌بینند مانند چیزهایی است که از پرتو خورشید بر ما پدیدار می‌شود؛

ولیکن آن چیزها هم مانند سایه‌های حقیقت‌اند و حقیقت مثل است  که انسان تنها به قوه‌ی عقل و به سلوک مخصوصی آنها را ادراک تواند نمود.

پس افلاطون عالم ظاهر یعنی عالم محسوس و آن را که عامه درک می‌کنند مجاز می‌داند و حقیقت در نزد او معقولات است که عبارت از مثل باشد.

منبع: سیر حکمت در اروپا(محمد علی فروغی) 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *